تبليغاتX


: نويسنده وبلاگ
جلال قرباني
: آيدي من
sarzamin_mojazatha
: آدرس وبلاگ
www.sarzaminemojazatha.blogfa.com
: با تشکر از
عقيل اميني
: آي دي عقيل اميني
boyegandom13
در ضمن نظر در مورد وبلاگ يادتون نره
بازم به وبلاگ من سر بزنيد
* پــــــــــــــــا يـــــــــــا ن *




سرزمين مجازات ها
 

سرزمين مجازات ها

 

 

 

 

درباره وبلاگ

من اين سرزمين رو به همه دوستانم تقديم مي كنم اميدوارم خوشتون بياد


سلام دوستان ممنون که به سرزمین زیبای خودتون سری زدید

من جلال قرباني
از اصفهان هستم
نام شهر من كهريزسنگ است

اميدوارم از این وبلاگ خوشتون بياد


فهرست اصلی

صفحه اصلی

آدرس ایمیل

آرشیو وبلاگ


دوستان

بهترين و جديد ترين آهنگ ها

باران و كد آهنگ

خاله الهام

باراني

آدم و حوا

خدايا يار من كي بر مي گرده

قلب شکسته

دل به تو دادم....

(( نزدیک ولی دور ))

اولین شعرم که بدنیا آمد تو بودی...!

دروغي به نام عشق

بگذار بخوابم....

بهانه های بارونی

دل خسته

تک ستاره های آسمان جنوب

دنیا دیگه مثل تو نداره...


نوشته های پیشین

خرداد 1386

فروردین 1386

بهمن 1385

دی 1385


طراح قالب


  RSS  

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

 

مطالبی توپ برای send2al كردن

عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست عاشقي مقدورهر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست


ميدوني چقدر دوست دارم؟ به تعداد تاراي موي سرت ضرب در تعداد نفسهايي که تا اخره عمرت ميکشي به علاوه تعداد ه هرچي ستاره تو اسمونه

مثل شقايق زندگى كن:كوتاه اما زيبا،مثل پرستو كوچ كن:فصلى اما هدفمند،مثل پروانه بمير:دردناك اما...عاشق

روياهايم را تکه تکه کرده ام وبه حراج مي گذارم روياهايم را مي فروشم تا بتوانم به جايش کابوس را قسطي بخرم


اگر خنده از لبهايم گريزد" اگر اشك از چشمهايم گريزد" اگر از گريه دريايي بسازم" اگر از خنده رويايي بسازم" لحظه اي از ياد تو دور نخواهم ماند

قفسي بايد ساخت هرچه در دنيا گنجشك و قناري هست با پرستوها و كبوترها همه را بايد يكجا به قفس انداخت روزگاري ست كه پرواز در فضا ممنوع است

مي خوام قلكم رو بشكنم و با نصف پولش نازت رو بخرم و بانصف ديگه اش مداد رنگي بخرم تا نازت رو بكشم

 کاشانه ان نيست که جمشيد بنا کرد کاشانه ان است که ليلي بنا کرد ويرانه ان نيست که چنگيز فرو ريخت ويرانه دل ماست که با گوشه ي چشمت صد سال بنايم را يک باره فرو ريخت

 ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ام مي کرد بهم چي گفت ؟ جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم

 رفاقت به معني حضور در کنار فردي ديگر نيست بلکه به معني حضور در درون اوست....

عشق مانند جنگ است......آسان شروع مي شود.......سخت پايان مي يابد.........و فراموش کردنش محال است.

يکي محبت مي کنه و يکي ناز مي کنه ! اوني که ناز مي کنه هميشه محبت مي بينه اما اوني که محبت مي کنه هميشه تنهاي تنهاست

شبها خوابت نمي بره ستاره ها را بشمر، اگه كم اومد قطره هاي بارون رو بشمر، اگه بند اومد به رفاقتمون فكر كن چون نه كم مياد نه بند مياد

 ما هميشه صداهاي بلند را ميشنويم، پررنگ ها را ميبينيم، سخت ها را ميخواهيم. غافل ازينکه خوبها آسان ميآيند، بي رنگ مي مانند و بي صدا مي روند

اگه يه روز ديدي که تموم درخت هاي کوچه و محلتونو بريدن اصلا ناراحت نشو ... چون هنوز منو داري که بهم تکيه کني

تيك تيك ساعت فرياد مرگ ثانيه هاست اما دوستي ها هيچگاه نمي ميرند

ازم پرسيد: دوستم داري؟ گفتم آره...گفت چقدر؟ گفتم از اينجا تا خدا...اشک تو چشاش جمع شد و گفت: مگه الان نگفتي که خدا از همه چيز به ما نزديک تره

 

    ما هميشه صداهاي بلند را ميشنويم، پررنگ ها را ميبينيم، سخت ها را ميخواهيم. غافل ازينکه خوبها آسان ميآيند، بي رنگ مي مانند و بي صدا مي روند

 

 

 

نوشته شده توسط دوست نام آشنايت جلال در چهارشنبه دوم خرداد 1386 ساعت 14:53 موضوع: | لینک ثابت



آموزش زبان اصفهانی

1- مضاف و موصوف هميشه "ي" ميگيردد.

مثال: درِ باغ ===» دري باغ        گل قشنگ ===» گلي قشنگ         آدم خوب ===» آدمي خُب

 

2- "د" ما قبل ساكن قلب به "ت" ميشود.

مثال: پرايد ===» پرايت       آرد ===» آرت

 

3- واو ساكن آخر كلمه به "ب" قلب مي شود

مثال: گاو ===» گاب

 

4- اصولا در هر كجا كه فتحه قشنگ باشد كسره بكار مي رود و هر كجا كه كسره كلمه را زيبا مي كند فتحه بكار ميرود

مثال براي فتحه: اَز===» اِز       قفَس ===» قفِس        اَزَش ===» اِزِش         بِِزَن ===» بِِزِن

مثال براي كسره: اِمروز===» اَمروز    جمعِه===» جمعَه       سِفيد===» سَفيد      حِيفِ===» حَيفس    فِشار===» فَشار

 

5- صداي " اُ " هيچ جايگاهي نداشته و به "او" تبديل ميشود.

مثال: شما===» شوما      كجا===» كوجا        چادر===» چادور

 

6- حرف "و" در قالب حرف ربطي به به "آ" تبديل مي شود.

مثال: من و تو و حسن ===» منا تو آ حسن

 

7- اصولا خود " آ " به عنوان يك حرف ربط به كار مي رود

مثال: من هسم، آ بابامم هسن

در ضمن حرف "آ" به معناي "به علاوه" هم به كار مي رود.

مثال: 5+4+3 ===» 5 آ 4 آ 3

 

8- حرف " ه " در لهجه اصفهاني به نوعي نابود شده.

مثال: بچه ها ===» بِچا       گربه ها ===» گربا         مي جهد===» مي جِد

ه در آخر افعال به "د" ساكن بدل مي شود.

بره===» برد     بشه===» بشد

"ه" به ي تبديل مي شود.

بهتر===» بيتِرِس      سر راهي===» سري رايِس       گربه===» گربيِه

"ه" به "ش" تبديل مي شود.

بهش ميگم ===» بشش ميگم

"ه" به "و" بدل ميشود.          

ما هم مي آييم ===» ما وَم ميَيم


نكته:

به غير اول شخص مفرد حروف "خوا" به "خ" تبديل ميشود

ميخواي ===» مي خَي

 

9- در برخي افعال حرف "ي" به " اوي" تبديل ميشود.

ميشنوي===» ميشنُوي        مي گي ===» ميگوي

 

10- اگر حرف اول كلمه "ب" يا "ن" باشد و حرف سوم "ي" يك "ي" بعد از "ب" يا "ن" اضافه ميشود.

بگير===» بيگير     بشين ===»بيشين       بريز ===» بيريز        ببين ===» بيبي

 

 

با عرض پوزش از اصفهاني هاي عزيز از جمله خود بنده

 

 

نوشته شده توسط دوست نام آشنايت جلال در جمعه سی و یکم فروردین 1386 ساعت 1:2 موضوع: | لینک ثابت



حرف دل

خدا وكيلي نخونده نظر نده


 

 

روزی دروغ به حقیقت گفت : میل داری با هم به دریا برویم و شنا کنیم ؟ حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول خورد " ان دو با هم به کنار ساحل رفتند وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباس هایش را در اورد " دروغ حیله گر لباس های او را پوشید و رفت . از ان روز همیشه حقیقت عریان و زشت است اما دروغ در لباس حقیقت با ظاهری اراسته نمایان می شود .

 

 

 .

 اي مرغ سحر عشق ز پروانه بياموز كان سوخته را جان شد و آواز نيامد
اين مدعيان در طلبش بي خبرانند كان را كه خبر شد خبري باز نيامد

 

 

 

اگه یک روز من مردم و تو من رو دوست داشتی پنج شنبه ها بیا مزارم گل سرخی رو قبرم بذار تا همیشه اون گل رو که بهت داده بودم به خاطر بیارم ... ولی ... اگه تو مردی ... من فقط یک بار ... میام مزارت ... میام و اون دسته گل سفید مریم رو که با خون خودم سرخش کردم برات هدیه می کنم و عاشقانه کنارت جون میدم تا بدونی هیچ وقت تنها نیستی

 

 

نوشته شده توسط دوست نام آشنايت جلال در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 ساعت 23:57 موضوع: | لینک ثابت



به اين چي مي گن.......؟؟؟؟؟

 

 

نوشته شده توسط دوست نام آشنايت جلال در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 ساعت 19:29 موضوع: | لینک ثابت



قلم را در دست گرفتم

قلم را در دست گرفتم و نوشتن را شروع كردم ولي اين بار با دفعات قبل فرق داشت ديگر از غم و هجران و رفتن ننوشتم از او نوشتم از او كه دوباره قلبم را به تپش وا داشت از او كه دوباره مرا وادار به نوشتن كرد به كسي كه اميد را در قلبم بعد از مدتها زنده كرد اين بار هم نوشتم ولي نه براي اينكه او مي خواست بلكه نوشتم چون قلبم ديگر نمي توانست بدون او باشد مي خواستم از غم و از روزهاي تنهائي ام بنويسم از روزهاي نبودن او ولي باز هم غم را جايز ندانستم پس با صد شوق فقط براي او نوشتم براي او كه با آمدنش بهار را به راستي به دلم هديه داد او كه با ترنم اسمش مي توانستم براي خودم صنمي بسازم بس زيبا

 

 

نوشته شده توسط دوست نام آشنايت جلال در جمعه سیزدهم بهمن 1385 ساعت 22:19 موضوع: | لینک ثابت



نامه زهرا امير ابراهيمي


پاييز امسال ، پاييزي تر از هر سال ، ابري و باراني.
گاهي آفتاب فقط براي يادآوري وجود فصل هاي ديگر از لا به لاي ابرها مي تابد. سكوتم دليل اعتقاد به شما نبود ، خود را باور داشتم. قصد من يادآوري هيچ فصلي نيست.
نور كافي نيست ؛ اما هنوز مي توان تجربه تلخي را با كساني كه آسمان دلشان ابري تر از آسمان خاكستري شهر ماست تقسيم كرد.
شايد اين شرح يك تجربه است.
شايد اين يك شكايت است براي زهره شوكت و يا من مسوولي هستم با نام زهرا اميرابراهيمي براي دفاع از آن چه كه حتي به من مربوط نيست ؛ و شايد اين تلاشي بيهوده است براي حفظ حرمت يك انسان ، هنر و يا جامعه هنرمندان و شايد اين همه ، دلشوره ايست براي يك جامعه.
آن چه با عنوان هاي مختلف مثلاً فيلم غير اخلاقي زهره شوكت از نيمه ماه مبارك رمضان جزو تنقلات روي كرسي برخي محافل همكاران ، منازل دوستان ، شهروندان و شهرستانها شده است ، چيزي نيست جز تاييدي بر تلاش بيهوده فردي ما در عرصه هنر و برداشتن گام هاي بي ثمر در جهت رشد.
همه ما مي دانيم كه عدالت بدون قدرت هيچ است و قدرت بدون عدالت ، خشونت.
آري ؛ اين قدرت ، قدرت جمعي ِ برخي از همكاران و همنوعان عزيزي است كه به بي عدالتي و خشونت تبديل شد.
خشونتي كه حتي مي توانيم با دست خودمان زهره شوكت را به خودكشي واداريم و يا اعدام و شايد هم بدتر...
پس براي دلداري دوستان ، آشنايان ِ خارج و داخل كشور و يا بهتر است بگويم براي آگاهيتان : هموطنان ، همكاران ، روزنامه عزيز ؛ زهرا اميرابراهيمي ( هنرپيشه مذكور به قول شما ) كه گويا تشابهي ظاهري دارد با شخص ديگري در فيلم غير اخلاقي كه در ماه مبارك رمضان دست به دست از نظرتان مي گذشت ( و تا كنون نيز هم ) ، در صحت و سلامت كامل به سر مي برد و خوشبختانه دليلي كافي براي خودكشي پيدا نكرده است و من زنده هستم ... هنوز.
كساني كه با اين بي پروايي از بي حرمت كردن ديگران لذت مي برند ، در درجه اول انسانيت خودشان را با دست خود ، زودتر كشته اند.
نجابت برخي هموطنان را كه چه عرض كنم ... اما هميشه خدا را سپاس. ماه پشت ابر نمي ماند.
بالاخره در اين روزهاي ابري ، قانون براي تكذيب اين شايعه و فاجعه از لاي ابرها تابيد.
جاي آن است كه تشكر و قدرداني كافي از توجه و پيگيري مستمر مسوولين قانون براي حفاظت از محارم و حيثيت و تكذيب اين شايعه بنمايم.
انسانها ، متمدنين ، روشنفكران ، اشرفين مخلوقات و اي ديگران ؛ من اولين و آخرين نفري نخواهم بود كه شايعات و اكاذيبي اين چنين به او نسبت داده مي شود.
بار سنگين بي حرمتي و تهمت را بر دوش ، با دليل بي گناهي تحمل كرديم. از ما كه گذشت ، اما سوال اين است ؛ اگر هتك حرمت هايي نه براي آدمي كه مي شناسيد ، نه براي مثلاً زهره شوكت ، كه براي شخصي عادي اتفاق بيافتد چه بايد بكنيم؟
- بني آدم اعضاي يك پيكرند
بعضي وقتها بد نيست كه خودمان را جاي ديگري بگذاريم ( اين درس تمام اديان است ) دقيقاً جاي ديگري و نه فقط به رسم دلسوزي. من به خاطر شما ، خودم را جاي پدري مي گذارم كه هر روز چشمهاي غمگين دخترش را براي دلداري مي بوسد و شايد نمي فهميم كه در خلوتش و خودم را جاي مادري مي گذارم كه با شنيدن خودكشي جگرگوشه اش ممكن است همان لحظه قلبش را ببازد و خودم را جاي رفيقي مي گذارم كه شرمش را با غيرت مي خورد تا از حقي دفاع كند ...
گه گاهي خودم را جاي نارفيقان نيز مي گذارم ، شايد كه درس غيرت بگيرند و من خودم را جاي تمام وجود خودم نيز مي گذارم تا براي اثبات سلامتم ، جواب اين بي حرمتي ها را بر آيينه دلم ثيقل دهم.
و نهايتاً جايم را به شما مي دهم فقط براي يك لحظه ....
از ما كه گذشت ....
ايستاديم ،
بي پروا ، مي روم و مي تازم در مرز بي خوابي و رويا ،
در محمل ريا ، چنان مي روم كه گويي نه پسي دارم و نه پيش و ، چه شگفت !
اين ريا ديگران با من همواره همراه و هم پايند
باور كرده اندكه حقيقت بيش از اين رياي من نيست
چگونه برهانم آنان را زين خيال اين تَوَهُم
تنها فغان من است
دلشان مي شكند! اگر بگويي
ببنديد چشمان بي شرمتان را! حوصله شان سر مي رود!
اگر بگويم باز نكنيد زبانتان را حتي براي دلسوزي من
كه آن من ، خود هيچ است و اين هيچ ، پر شده است از من
و در نهايت اين من ِ من است كه مي نماياند خود را
براي هيچ و اين من ،
تنها زهرا هزاران تكه شده است براي شما
● زهرا امير ابراهيمي

 

 

نوشته شده توسط دوست نام آشنايت جلال در جمعه ششم بهمن 1385 ساعت 2:9 موضوع: | لینک ثابت



و خدا عشق را آفرید ( )

آن هنگام که آن بوته خار بر روی زمين تنها بود

خداوند گل سرخی را درکنارش رويانيد ...

آن گل در کنار بوته خار شکفت .............

خداند برگشت و آن گل را از روی زمين با خود به
آسمان برد .

اما آن گل ديگر هرگز نشکفت .........

نشکفت آری آن گل سرخ ريشه اش را کنار آن بوته
روی زمين جا گذاشته بود

آخر آن گل به آن بوته خار دل بسته بود

درآن هنگام بود که خداوند گريست .. گريست و عشق
را آفريد .....

 

love

 

 

 

نوشته شده توسط دوست نام آشنايت جلال در سه شنبه سوم بهمن 1385 ساعت 19:42 موضوع: | لینک ثابت



عشق مثل نفس کشيدن

در عشق، ابهامي وجود ندارد ـ
    ابهام، در ماست.
    نه تشريفاتي در عشق هست و نه فرضياتي فلسفي.
    عشق، رهيافتي ساده و مستقيم به زندگي ست.
    كلمه ي ساده و بي پيرايه ي عشق.
    معجزه اي را در خود نهفته دارد.
    مهم نيست كه به چه كسي عشق مي ورزي،
    متعلق عشق موضوعيت ندارد.
    آنچه مهم است اين است كه
    بيست و چهار ساعت روزت را عاشقانه سپري كني،
    همان طور كه در بيست و چهار ساعت روزهايت،
    بي استثنا نفس مي كشي.
    نفس كشيدن هدفي را دنبال نمي كند،
    عشق نيز خواهان چيزي جز خود نيست.
    اگر با دوستي هستي، نفس مي كشي.
    اگر در كنار درختي نشسته اي، نفس مي كشي.
    اگر در اب شنا مي كني، نفس مي كشي.
    يعني هر كاري كه مي كني،
    با نفس كشيدن همراه است.
    عشق نيز بايد همين ويژگي را داشته باشد،
    يعني بايد هسته ي مركزي همه ي كارهاي تو باشد.
    عشق بايد طبيعي باشد، مثل نفس كشيدن.
    در واقع، عشق همان نسبتي را با روح دارد كه
    نفس كشيدن با جسم.

 

 

نوشته شده توسط دوست نام آشنايت جلال در سه شنبه سوم بهمن 1385 ساعت 0:12 موضوع: | لینک ثابت



محرم آمد

سلام دوستان

 

فرا رسیدن ماه غم و ماتم را به همه

 

بینندگان عزیز تسلیت میگویم

 

 

نوشته شده توسط دوست نام آشنايت جلال در یکشنبه یکم بهمن 1385 ساعت 17:37 موضوع: | لینک ثابت



بوسه ي من

بوسه ي من ، مستي من بود كه شد هيچ
بوسه ي من ، هستي من بود كه شد هيچ
اي همه مستان!!
اي همه مستان ز مي بود و نبودم
اي همه مستان زمي آنچه كه بودم
تاك تك افتاده ام به كنج خرابات ، مست
كنيدم!
محض خدا ، مست تر از مست كنيدم! هيچ
كنيدم ، پوچ كنيدم
هيچ تر و پوچ تر و پوچ كنيدم!
اين چه زميني است ي! اين چه زماني
است؟!
من بخدا خسته ام از هرچه زمين است
من بخدا خسته ام از هر چه زمان است
خان به خون خفته يعصيان زمستان!
 

 

 

نوشته شده توسط دوست نام آشنايت جلال در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 ساعت 20:19 موضوع: | لینک ثابت



ای همه آغاز

اي همه آغاز ، اي همه پايان
اي همه پايان سرا پا همه آغاز
اي همه آغاز سرا پا همه پايان
با توام اي مرگ!!
مردي اگر ، يكسره كن كار زمين را
مردي اگر ، يكسره كن كار زمان را
اين چه زميني است؟ ، اين چه زماني است؟
من بخدا خسته ام از هرچه زمين است!
من بخدا خسته ام از هر چه زمان است!
 

 

 

نوشته شده توسط دوست نام آشنايت جلال در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 ساعت 20:18 موضوع: | لینک ثابت



زندگي دفتري از خاطره هاست

زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطرات شيرين،خاطرات مغشوش
يكنفر در شب كام، يكنفر در دل خاك
يكنفر همدم خوشبختي هاست
يكنفر همدم و همسفر سختي هاست
چشم تا باز كنيم، عمرمان ميگذرد
وز سر تخت مراد، پاي بر تخته تابوت گذاريم همه
ما همه همسفريم، همگي همسفريم
تا ببينيم كجا،باز كجا چشمان بار دگر سوي هم باز شود
در جهاني كه درآن راه ندارد اندوه
زندگي با همه ي معني خويش از نو آغاز شود
 

 

 

نوشته شده توسط دوست نام آشنايت جلال در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 ساعت 20:15 موضوع: | لینک ثابت



دوست دارم

دوست دارم هم چو موجي در دل دريا بميرم

بشکفم چون لاله اي خونين و در صحرا بميرم

اشک غلطان گردم و از ديده ي محنت بريزم

خنده ي شمعي شوم در دامن شب ها بميرم

عود باشم در ميان مجمر حسرت بسوزم

دانه ي اسپند گردم تا که بي پروا بميرم

چشمه ي مهتاب باشم پيکر شب را بشويم

آذر خشي گردم و در گنبد مينا بميرم

يا بسايم بر ستيغ کوه ها شهپر چو عنقا

يا چو زيبا مرغکي در گوشه اي تنها بميرم

 

 

نوشته شده توسط دوست نام آشنايت جلال در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 ساعت 20:13 موضوع: | لینک ثابت



چقدر سخته

چقدر سخته تو چشاي كسي كه تموم عشقت رو ازت گرفته و به جاش يه زخم هميشگي به قلبت هديه داده زل بزني و به جاي اينكه لبريز كينه و نفرت شي احساس كني هنوزم دوسش داري چقدر سخته بخواي به يه ديواري تكيه بدي كه يه بار زير آوار غرورش همه ي وجودت له شده چقدر سخته تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزني ولي وقتي ديديش جز سلام چيزي نتوني بگي چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشك گونه هاتو خيس كنه ولي مجبور شي بخندي تا نفهمه هنوزم دوسش داری

 

 

نوشته شده توسط دوست نام آشنايت جلال در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 ساعت 20:11 موضوع: | لینک ثابت



یادمان باشد

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم ز غفلت،من و مایی نکنیم
یادمان باشد سر سجاده عشق
جز برای دل محبوب دعایی نکنیم
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق زهربی سروپایی نکنیم

 

 

نوشته شده توسط دوست نام آشنايت جلال در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 ساعت 20:8 موضوع: | لینک ثابت



رفتن تو

تو می روی من فقط نگاهت می کنم تعجب نکن که چرا گریه نمی کنم بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم اما برای تماشای تو همین یک لحظه باقی است.


اگه دوست داشتن تو اشتباست پس من می خوام در اشتباه باشم و اگر زندگی کردن بدون تو درسته من می خوام برای همیشه در اشتباه باشم.


دستم را به سویت دراز کردم اشتباهی گلی در دستم می گذاری باز دستم را دراز می کنم پول به من می دهی و این بار می گویی ببخش چیزی ندارم.....چه قدر از من دوری که فکر می کنی جز محبت چیز دیگری را از تو گدایی می کنم.


کاش کسی تو دلمون پا نمی ذاشت کاش اگه پا می ذاشت دلمون رو تنها نمی ذاشت کاش اگه تنها می ذاشت ردپاشو رو دلمون جا نمی ذاشت.


دلی گفت: که اخر چه بود حاصل من؟ عشق فرمود: تا چه بگوید این دل من! عقل نالید: کجا حل شود این مشکل من؟؟ مرگ خندید: در این خانه ی ویران من.

 

 

نوشته شده توسط دوست نام آشنايت جلال در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 ساعت 20:7 موضوع: | لینک ثابت



سلام عزيز مهربون

   سلام عزيز مهربون


اجازه هست بشم فدات...؟

اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خندهات...؟

شب كه مياد يواش يواش با چشمك ستاره هاش اجازه هست از آسمون ستاره كش برم برات..؟

اجازه هست بياي پيشم يه كم بگم دوست دارم؟

تو هم بگي دوسم داري بارون بشم دل ببارم بريم تو باغ اطلسي بي رنج و درد بي كسي بهت بگم اجازه هست گل روي موهات بذارم اجازه هست خيال كنم تا آخرش مال مني..؟


خيال كنم دل منو با رفتنت نمي شكني

 

 

نوشته شده توسط دوست نام آشنايت جلال در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 ساعت 20:5 موضوع: | لینک ثابت



آخرین حرف

چه شبهايي زبي تابي ز غم ها و ز بي ياري
نبودهيچ مفهومي
نگاهي
كلامي
از تويادگاري
جواني نوجواني
كجارفت نمي داني؟
وفا و مهرباني
چه شد هيچ نمي داني؟
به ياد آرم زماني را
كه گريه بود كارم
زتنها ماندن و ماتم
نبودهيچ دلدار در اين عالم كه بنشيند به پهلويم
به هفت عالم دعا كردم به خالق التماس كردم
جواني را طلب كردم
دعا كردم دعا كردم دعا كردم
كه اين بارم تو باشي ياور و يارم
در اين كلبه دراين افسون توباشي نغمه و سازم
به هيچ حرفم نرو
اين بار زپيش من
همين است آخرين حرفم بــاز
 

 

 

نوشته شده توسط دوست نام آشنايت جلال در سه شنبه نوزدهم دی 1385 ساعت 9:54 موضوع: | لینک ثابت



بخدا خسته ام از هر .......

اي همه آغاز ، اي همه پايان
اي همه پايان سرا پا همه آغاز
اي همه آغاز سرا پا همه پايان
با توام اي مرگ!!
مردي اگر ، يكسره كن كار زمين را
مردي اگر ، يكسره كن كار زمان را
اين چه زميني است؟ ، اين چه زماني است؟
من بخدا خسته ام از هرچه زمين است!
من بخدا خسته ام از هر چه زمان است!
 

 

 

نوشته شده توسط دوست نام آشنايت جلال در سه شنبه نوزدهم دی 1385 ساعت 9:53 موضوع: | لینک ثابت



بوسه ي من

بوسه ي من ، مستي من بود كه شد هيچ
بوسه ي من ، هستي من بود كه شد هيچ
اي همه مستان!!
اي همه مستان ز مي بود و نبودم
اي همه مستان زمي آنچه كه بودم
تاك تك افتاده ام به كنج خرابات ، مست كنيدم!
محض خدا ، مست تر از مست كنيدم! هيچ كنيدم ، پوچ كنيدم
هيچ تر و پوچ تر و پوچ كنيدم!
اين چه زميني است ي! اين چه زماني است؟!
من بخدا خسته ام از هرچه زمين است
من بخدا خسته ام از هر چه زمان است
خان به خون خفته يعصيان زمستان!
 

 

 

نوشته شده توسط دوست نام آشنايت جلال در سه شنبه نوزدهم دی 1385 ساعت 9:51 موضوع: | لینک ثابت



نامه بی جواب

سلام بهونه قشنگ من براي زندگي
آره بازم منم همون ديوونه هميشگي
فداي مهربونيات چه مي كني با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت؟
حال منو اگه بخواي رنگ گلاي قاليه
جاي نگاهت بدجوري تو صحن چشمام خاليه
ابرا همه پيش منن اينجا هوا پر از غمه
از غصه ها هرچي بگم جون خودت بازم كمه
ديشب دلم گرفته بود رفتم كنار آسمون
فرياد زدم يا تو بيا يا من و پيشت برسون
فداي تو نمي دوني بي تو چه دردي كشيدم
حقيقت و واست بگم به آخر خط رسيدم
رفتي و من تنها شدم با غصه هاي زندگي
قسمت تو سفر شدو وقسمت من آوارگي
نمي دوني چقدر دلم تنگه براي ديدنت
براي مهربونيات، نوازشات ، بوسيدنت
به خاطرت مونده يكي هميشه چشم به راهته؟
يه قلب تنها و كبود هلاك يك نگاهته؟
من مي دونم همين روزا عشق من از يادت مي ره
بعدش خبر مي دن بيا كه دارد دوستت مي ميره
روزات بلنده يا كوتاه دوست شدي اونجا با كسي؟
بيشتر از اين من و نذار تو غصه و دلواپسي
يه وقت من و گم نكني تو دود اين شهر غريب
يه سرزمين غربته با صد تا نيرنگ و فريب
فداي تو يه وقت شبا بي خوابي خستت نكنه
غم غريبي عزيزم زرد و شكستت نكنه
چادر شب لطيفتو از روت شبا پس نزني
تنگ بلور آب تو يه وقت نا غافل نشكني
اگه واست زحمتي نيست بر سر عهدمون بمون
منم تو رو سپردمت دست خداي مهربون
راستي ديروز بارون اومد من و خيالت تر شديم
رفتيم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شديم
از وقتي رفتي آسمون مون پر كبوتره
زخم دلم خوب نشده از وقتي رفتي بدتره
غصه نخور تا تو بياي حال منم اينجوريه
سرفه هاي مكررم مال هواي دوريه
گلدون شمعدوني مونم عجيب واست دلواپسه
مثه يه بچه كه بار اوله ميره مدرسه
تو از خودت برام بگو بدون من خوش ميگذره؟
دلت مي خواد مي اومدم يا تنها رفتي بهتره؟
از وقتي رفتي تو چشام فقط شده كاسه خون
همش يه چشمم به دره چشم ديگم به آسمون
يادت مي آد گريه هامو ريختم كنار پنجره؟
داد كشيدم تو رو خدا نامه بده يادت نره
يادت مي آد خنديدي و گفتي حالا بذار برم
تو رفتي و من حالا كنار در منتظرم
امروز ديدم ديگه داري من و فراموش مي كني
فانوس آرزوهامونو داري خاموش مي كني
گفتم واست نامه بدم نگي عجب چه بي وفاست
با اين كه من خوب مي دونم جواب نامه با خداست
عكساي نازنين تو با چند تا گل كنارمه
يه بغض كهنه چند روزه دائم در انتظارمه
تنها دليل زندگي با يه عمي دوست دارم
داغ دلم تازه مي شه اسمت و وقتي مي آرم
وقتي تو نيستي چه كنم با اين دل بهونه گير؟
مگه نگفتم چشمات و از چشم من هيچ وقت نگير؟
حرف من و به دل نگير همش مال غريبيه
تو رفتي من غريب شدم چه دنياي عجيبيه
زودتر بيا بدون تو اينجا واسم جهنمه
ديوار خونمون پر از سايه غصه و غمه
تحملي كه تو دادي ديگه داره تموم مي شه
مگه نگفتي همه جا مال مني تا هميشه؟
دلم واست شور مي زنه اين دل و بي خبر نذار
تو رو خدا با خوبيات رو هيچ دلي اثر نذار
فكر نكني از راه دور دارم سفارش مي كنم
به جون تو فقط دارم يه قدري خواهش مي كنم
اگه بخوام برات بگم شايد بشه صد تا كتاب
كه هر صفحش قصه چند تا درده و چند تا عذاب
مي گم شبا ستاره ها تا مي تونن دعات كنن
نورشونو بدرقه پاكي خنده هات كنن
يه شب تو پاييز كه غمت سر به سر دل مي ذاره
من همون كسي كه بيشتر از همه دوستت داره

 

 

 

نوشته شده توسط دوست نام آشنايت جلال در سه شنبه نوزدهم دی 1385 ساعت 9:50 موضوع: | لینک ثابت



عشق يعني.....

عشق يعني مستي و ديوانگي
عشق يعني با جهان بيگانگي
عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني سجده ها با چشم تر
عشق يعني در جهان رسوا شدن
عشق يعني اشك حسرت ريختن
عشق يعني لحظه هاي التهاب
عشق يعني لحظه هاي ناب ناب
عشق يعني ديده بر در دوختن
عشق يعني در فراقش سوختن
عشق يعني سروراي آويختن
عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعني عطر گلهاي سفيد
عشق يعني يك بغل دلدادگي
 

 

 

نوشته شده توسط دوست نام آشنايت جلال در سه شنبه نوزدهم دی 1385 ساعت 9:46 موضوع: | لینک ثابت



زندگي دفتري از خاطره هاست

زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطرات شيرين،خاطرات مغشوش
يكنفر در شب كام، يكنفر در دل خاك
يكنفر همدم خوشبختي هاست
يكنفر همدم و همسفر سختي هاست
چشم تا باز كنيم، عمرمان ميگذرد
وز سر تخت مراد، پاي بر تخته تابوت گذاريم همه
ما همه همسفريم، همگي همسفريم
تا ببينيم كجا،باز كجا چشمان بار دگر سوي هم باز شود
در جهاني كه درآن راه ندارد اندوه
زندگي با همه ي معني خويش از نو آغاز شود
 

 

 

نوشته شده توسط دوست نام آشنايت جلال در سه شنبه نوزدهم دی 1385 ساعت 9:44 موضوع: | لینک ثابت



دوست دارم


دوست دارم هم چو موجي در دل دريا بميرم

بشکفم چون لاله اي خونين و در صحرا بميرم

اشک غلطان گردم و از ديده ي محنت بريزم

خنده ي شمعي شوم در دامن شب ها بميرم

عود باشم در ميان مجمر حسرت بسوزم

دانه ي اسپند گردم تا که بي پروا بميرم

چشمه ي مهتاب باشم پيکر شب را بشويم

آذر خشي گردم و در گنبد مينا بميرم

يا بسايم بر ستيغ کوه ها شهپر چو عنقا

يا چو زيبا مرغکي در گوشه اي تنها بميرم

 

 

نوشته شده توسط دوست نام آشنايت جلال در سه شنبه نوزدهم دی 1385 ساعت 9:42 موضوع: | لینک ثابت



مورچه عاشق

مورچه ای نر عاشق و خاطرخواه مورچه ای ماده شد و از او خواستگاری کرد مورچه ماده گفت : کابین من می دانی چیست؟ مورچه نر گفت : هر چه باشد می دهم. گفت : کابین من این است که این کوه خاکی را که در مسیر من است برداری.
مورچه نر گفت : اطاعت می شود و شروع کرد کوه خاکی را به محل دیگر بردن " مورچه دیگری که از عشق بی بهره بود " گفت : این چه عمل است ؟ کی عمر تو کفاف دهد که این کوه خاکی را به محل دیگری ببری ؟! مورچه نر گفت : که ای دوست عزیز " دانم که مرا این اندازه درنگ نیست " ولی خوشم به این که در طریق وصال محبوبم هستم و به عشق او این کار را می کنم و اگر هم بمیرم در راه عشق محبوبم جان داده ام و چه سعادتی به از این.

 

 

نوشته شده توسط دوست نام آشنايت جلال در سه شنبه نوزدهم دی 1385 ساعت 9:15 موضوع: | لینک ثابت



سنگ قاتل

 سنگ قاتل

                                 

ليوانها را

مهمان كردم

به يك سنگ

 

چه پر

      چه خالي

              چه نيمه

 

همه را

شكستم از ته

 

ولي

لابه لاي آنها

دلي بود از جنس بلور

 

او نيز

قرباني سنگ لجاجت

در برابر چشمانم

آخرين آه را

             كشيد و . . .

 

 

 

داغ باران

 

منم تنها در اين سنگزار

له له زده باران

راهي ست كه

نه پيشش ديدني ست

نه پسش خوش بود

كه برگردم باز

 

در زير پايم

خرده سنگها ، ريزتر

سنگهاي بزرگ

پرواز به آسمان

و سقوط بر سنگ چخماخ

 

از آخش

بوته اي مي گيرد آتش

مي كند باد همراهي اش

به سوي گندم زار

 

انگار كسي

در ميان بوته هاي طلايي

بي خبر از سفر جدايي

رفته فرو ،  به خواب شيرين رهايي

 

صداي داد و فرياد خوشه ها

بوي سوختن

پراند ، خواب را از چشمانش

 

خواب است يا بيدار

باور نمي كرد

در حصار آتش بودن

ديدن مرگ محصول اسيري

 

نهر آتش

رسيده بود به زير پايش

دست و پا بسته

به صليب كشيده شده

 

بندها

از گره جدا شد

سالها پاهايش

زمين را حس نكرده

آتش را مي ديد بسان خاك

رهايي را به چشم خویش

 

پا به زبانه هاي آتش

شاد و خندان

قدم زنان به سوي بيداري

اما در نيمه هاي راه

مي رود به خواب ابدي

درآغوش خوشه هاي طلايي

 

در چشم به هم زدن

باران مي رسد از راه

حاصل بغضش

مي چكد روي آدمك پوشالي

 

چه دير بود گريه باران

براي مرگ گندم زار

اثري نبود

از افق طلايي            

 از . . .                                     

 

 

 

نوشته شده توسط دوست نام آشنايت جلال در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 ساعت 21:50 موضوع: | لینک ثابت



اولين و آخرين

 

 

آه اي خدا

درد ، درد

در اين سينه تنگ

حرف ، حرف

 

تا كي نشستن

ديدن ديگران

حسرت ديروز

غصه فردا

 

آيينه هم خسته ست

ديدن من

شده كابوس

از فلق تا شفق

 

پروانه شدم

دور شمع فلك

بالهاي سوخته

تسكينش چيست ؟

 

سوخته تر شد

پيش هر حكيم و طبيب

جز تو كيست

ناجي من ؟

 

اولين و آخرين پناهگاه من

با ياد تو

اميد

زنده مي شود

 

به راه و بي راه

مكشان

تنها مرا

در اين جنگل سياه

 

 

نوشته شده توسط دوست نام آشنايت جلال در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 ساعت 21:47 موضوع: | لینک ثابت



فراري عشق

 

 

دنيا را رنگي دوست دارم علي

مي داني ؟

چون هراسانم از سياهي

 

هنوز بر اين باوري

سياهي زيباست ؟

پوششي بر عيبهاي دنياست ؟

 

هراسانم از سياهي

مي دانم همه چيز

به آن خواهد رسيد

سفيد هم روزي 

قرمز هم

 

دنيا را رنگي دوست دارم

مثل چشمهاي يارت

آبي و زلال

عاشق هستم و نمي دانم

سياهي چشمانش را مي پرستم

 

هديه اي دارم

سياهي شب مال تو

اما

هراسانم از سياهي علي

 

 

 

نوشته شده توسط دوست نام آشنايت جلال در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 ساعت 21:47 موضوع: | لینک ثابت



مرگ خاطره

 

 

در مزار خاطرات

دست گل حسرت

هميشه

روي سنگ قلبها

خود نماست

 

اشكهاي جدايي

به ياد روزهاي مرده

رد پايش در چشمها

دوان دوان مي دود

 

 

شاهد

 

من

شاهد پر كشيدن

پرنده هاي آسمان

نگاه تو

از پشت ميله هاي

قفس تنهايي بودم

 

كوچ كردند

همه

به آسمان چشم رقيب

نماند برايم حتي يك پرنده

 

چه كنم

كه دستم كوتاه شد

براي رسيدن به تو

به در و ديوار زدم

براي داشتن تو

 

لبانم از بهت هجرت

ندارد حرفي براي گفتن

چشمانم فقط شاهدست

دلم فقط منتظر

 

 

 

نوشته شده توسط دوست نام آشنايت جلال در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 ساعت 21:45 موضوع: | لینک ثابت



شعله عشق

 

 

 

عشق را در آتش چشمانش

انداختم و رفتم

از دور شاهد سوختنش بودم

و خود نيز

 

اشكها پياپي ، بي قرار

از گونه هاي سرخم

انعكاس شعله آتشش

پايين مي آمدند

 

ديگر تمام شد

اثري از عشق

در چشمانش نيافتم

 

همه خاكستر شدند

و در آسمان غروب

محو

شعله اش آخرين نفسها را

زد و . . . مرد

 

 

 

 

نوشته شده توسط دوست نام آشنايت جلال در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 ساعت 21:43 موضوع: | لینک ثابت



 


T E M P L A T E     D E S I G N E D     B Y     H A M E D     A L I V E R D I